مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
450
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
داستان يوسف پسر يعقوب بدان كه در كتاب ( قرآن ) هيچ قصهاى كه در يك جا جمع و كامل آمده باشد ، مانند قصهء يوسف نيست . گويند در تورات نيز چنين است و چندان هست كه قانع كننده باشد و بلاغى باشد و ما به خواست خداوند آن مقدار را كه مناسب غرض كتاب ما باشد خواهيم آورد . از ابن مسعود روايت شده كه يوسف و مادرش از زيبايى بهرهاى داشتند و او محبوبترين فرزند يعقوب بود . يوسف خوابى ديد كه در قرآن آمده و تعبير آن خواب اينكه ايشان در مصر او را سجده كردند و يعقوب به او گفت : « پسركم ! اين رؤياى خويش را بر برادران خود بازگو مكن ! » ( 12 : 5 ) و برادران يوسف از محبت يعقوب نسبت به يوسف و مهرى كه به او داشت در خشم شدند و نيرنگ ساز كردند و گفتند : « همانا كه يوسف و مهرى كه به او داشت در خشم شدند و نيرنگ ساز كردند و گفتند : « همانا كه يوسف و برادرش نزد پدر ما دوست داشتنىترند از ما » ( 12 : 9 ) ، تا آنجا كه گفتند : « يوسف را بكشيد يا او را به سرزمينى افكنيد تا مهر پدر ويژهء شما گردد و يكى از ايشان گفت او را مكشيد » ( 12 : 10 ) ، گويند اين شخص روبيل بود كه بزرگتر ايشان بود و ابن جريج گويد كه او شمعون بود و چون مىدانيم آنكه مهربانتر بوده اين سخن را گفته ، اگر ندانيم كه بوده هيچ زيانى ندارد ، « و او را رها كنيد در ژرفاى چاه تا يكى از مسافران او را بگيرد . و گفتند اى پدر از چيست كه ما را در مورد يوسف امين نمىشمارى ؟ او را فردا با ما بفرست تا بگردد و بازى كند و ما از او نگهدارى مىكنيم » ( 12 : 12 ) . گفت : « اگر او را ببريد اندوهگين مىشوم و از آن بيم دارم كه گرگ او را بخورد . » ( 12 : 13 ) و اين سخن را بدان جهت گفت كه در خواب ديده بود كه گويى گرگى آمده و يوسف را گرفته و سپس يوسف را با ايشان فرستاد به گفتهء خداوند : « و چون او را بردند و همداستان شدند كه وى را به ژرفاى چاه افكنند و ما به دو وحى فرستاديم كه آنها را از اين كارشان آگاه خواهى كرد و آنها ادراك نمىكنند » ( 12 : 15 ) . و اين وحى الهام و رؤياست چرا كه او هنوز به حدّ مردى نرسيده بود تا وحى بر او نازل شود . ممكن است فرشته با او بدين گونه سخن گفته باشد و شنيدن هر سخنى از فرشتگان ، پيامبرى و نبوّت نيست . ايشان يوسف را در چاهى افكندند و كاروانى كه مىگويند به نام صاحب آن ، مالك بن ذعر بود آمد و يوسف را از چاه به در آوردند و برادرانش آمدند و او را ، چنان كه گويند ، به بيست درهم فروختند . از اين روى وزن كرده نشد و او را به مصر بردند . اظيفر بن رويحب ، عزيز مصر ، كه رئيس خزاين مصر بود او را خريدارى كرد . زنش زليخا كسى است كه دلدادهء يوسف شد و پيراهنش بر در خانه - هنگامى كه مىخواست يوسف را نگاه دارد - دريد و اين داستان تمام نمىشود مگر آنگاه كه سوره را تا پايان تفسير كنيم : « سپس با وجود آن همه آيات كه ديده بودند ، چنين